دیشب بود...آره دیشب ..تو خونه...تو اتاقم....کنار کتابخونم...مال خودم و بابام...دنبالش بودم...
...نه...این نیست....نویسندش یه کی دیگست....اینم نیست...ماله نود و دو ه...قدیمیه.....پس کجاست؟.....شیمی عمومی ریموند چنگ-شیمی عمومی مورتیمر-شیمی فیزیک المپیاد-زیست سال دوم-۳۰ سال کنکور رشته ریاضی-کتاب سبز زیست ۳-فلسفه در اسلام-عربی قلم چی ویرایش هشتم-اصول فیزیک ترمودینامیک-نگرشی بر روش های طیف سنجی و اسپکترومتری-نامگذاری ترکیبات آلی به زبان ساده-شیمی مبتکران-شیعه پاسخ می دهد-منطق در اسلام....................پس کجاست.....آها...پیداش کردم...
تا درش آوردم یه کتاب خیلی قطور هم که مربوط به بحث های فلسفی و دینی بود مربوط به دکتر شریعتی باهاش افتاد زمین...تا حالا ندیده بودمش.....خم شدم بلندش کنم.....وسطای کتاب باز بود...داشتم بلندش می کردم که چشمم خورد بش...سر سطر نوشته شده بود.....تا دیدمش ایستادم...آخه چطوری امکان داره....چطور؟.......مگه میشه...اصلا احتمالی برا من هست...کتاب بسته شد...هر چی گشتم تو این کتاب قطور نتوستم صفحشو پیدا کنم....
دیشب قبل از خواب یه یه ساعت یه ساعت و نیمی بهش فکر کردم.......نمی شه مبارزه کرد....قانونه..نمی تونی عوضش کنی...چون حتی اگه نخوای ، روال طبیعی روت غلبه میکنه.....اما چه طوری؟...
چیزی که دیدم این بود....چیزی که منو میخ کوب کرد این بود:
مرگ واسه تولد دوبارست.....
مگه من نمرده بودم...اما چه طور بخوام زنده بشم.....چه طور.......فکر کردم....فکر.........دیدم من نمی تونم زنده بشم....اما زندم میکنن.......اما چه معنی میتونه داشته باشه؟....مرگ........دوباره تولد؟....بدون تفاوت...؟؟!!.
میخوام خودمو بسازم.....اونطور که باید!
راه درازی جلو رومه......باید یه چیزایی رو تو خودم اصلاح کنم...یه چیزایی رو باید ایجاد کنم...باید یه چیزایی رو ترمیم کنم..یه چیزایی رو باید بدون تغییر بزارم....اما چیزی که مهم تره باید یه چیزایی رو حذف کنم......ترسم از اینه که شاید یه چیزایی رو حذف کنم که واسه بشریت مقدسه...صداقت!...اصل ترسمم به این دلیله که ممکنه یه دلیل محکم! همیشه واسه حذفش داشته باشم.....هنوز معلوم نیست.....اما ای کاش این دلیل محکم هیچ وقت بوجود نیاد.....هیچ وقت
میگن فروتنی تا جایی که به خفت تبدیل نشه خوبه.....میخوام تجربش کنم...
فعلا![]()
انا لله و انا الیه راجعون
سجاد مرد…..نه…سجاد رو کشتن....نه یکی دو نفر….خیلیا…آره خیلیا…..منو کشتن….همه به یه اندازه نقش داشتن…همه به یه اندازه…
…اصلا نمی خوام اونا رو مقصر بدونم یا سرزنش کنم…..اصلا!…..اتفاقا یه بوسه هم واسه همشون میفرستم….اصلا بهتره که بگم سجاد مرد…..چون منظورم هم همینه….
خواهشا نگین اینم یه دوره ایه که هر نوجوانی میگذرونه…..دو سال پیشم آره دقیقا دو سال پیشم مردم…اما اون به خاطر دوری بود…دوری از وطن..دوری از آدمای هم جنس..دوری از همه چیز…اما حالا….حالا تو عمق وطن تو عمق دوستا و مردم…تو عمق همه چی مردم….
فکر نکنم به این زودیا خوب بشم….اما سعیمو میکنم ،سعیمو میکنم که مثه همون سجاد همون پسره خندونه کله خره به ظاهر بی خیال نشون بدم....خیلی برام سخته…آخه چطور بتونم؟….
پریشب بعد از دو سال…آره بعد از دوسال گریه کردم….فکر میکردم چشام خشک شده…اما نه..نشده….گریه نکردم به خاطر ناراحتیم..اصلا!....واسه سجاد….واسه سجاد گریه کردم…واسه این گریه کردم چون گناه داشت…این حقش نبود…..این حقش نبود…این حقش نبود..
فقط و فقط یه چیزی منو امیدوار میکنه…..امیدوار میکنه که برگردم…..اونم یکی دو تا دوست حقیقی منه که جدا از نسبتشون که حتی میتونه برادر باشه و یا حتی سبزی فروش محل دوست حقیقیم هستن…نمی دونم واژه دوست درسته براش یا نه…اما امیدم فقط و فقط به اون یا اوناست….فکر نکنم اینو بدونن…خیلی خیلی و بی مرز دوست دارم که بهشون بگم چقدر من بهش یا بهشون نیاز دارم…فکر نکنم که اگه بهشون بگم هم بفهمن..اما ای کاش می فهمیدن…ای کاش…ای کاش....فقط میدونم التماسشون میکنم که منو تنها نزارن
…ترسم نه وحشتم از اینه که اون و شاید اونا هم منو تنها بزارن….نمی تونم تصور کنم….اصلا!..
خیلی حرف دارم به اونایی که منو کشتن بگم…
اما پیش خودم همیشه این جمله ی معروف رو میگم:
زمان ، قضاوتگر خواهد بود.
خداحافظ![]()

